دنیایی به رنگ سپید... دنیایی که در آن آرزوی ما شدن آرزویی محال نباشد ...
برای تو آرزو میکنم ... برای خودم ... برای همین خود سردرگم و تنها ...
تورا در همین دنیای سپید, عاشقانه آرزو می کنم, شاید که در پس تمام محالات زندگی ام تو رویایی صادقانه باشی ... شاید پایان خوش داستانم باشی همان پایانی که آرزویش را برای همه ی داستان های نوشته و نانوشته داشتم ...
تورا در دستان خدایم می بینم ... گاهی دور و گاهی هم خیلی خیلی نزدیک ...تو را در هیاهوی سکوت این روزها می جویم, در زمستانی که گذشت و بهاری که آغاز میشود ...
به خاطر تو می نویسم ... برای خودم... برای خاطر عشق... برای دوست داشتنی که تباه شد ...اشک هایی که ناخواسته سرازیر شد و قلبی که بی اراده تنها ماند... برای احساسی که از دست رفت و اعتمادی که گمان میکنم به انتها رسید ...
تورا در دنیایی سپید آرزو میکنم ...
سالهاست که به جای سکوت حرف ها می شکنند...
سالهاست که حرف ها رنگ سکوت را نقاشی کرده اند...
یاد دارم سالها پیش رنگ نشاط را آوردی...
آوردی و گفتی حرف ها را رنگ خواهی کرد ...
آمدی و شروع کردی به رویاندن شکوفه های مهربانی در سکوت...
و تلاش کردی ...
تلاش...
تلاش...
.
.
.
به رویایت ایمان داشتم
اما چه شد
چرا آن زمان که رنگ هایت تمام شد
بذر جدیدی نکاشتی
چرا تو هم همرنگ شدی
.
اما من تا ابد رویایت را ادامه خواهم داد
به نام آفریننده ی تمام خوبی ها
کلماتی که بر صفحه کاغذ نقش می بندندد گاهی شعرند و پر محتوی گاهی فقط واژگانی از سر احساس و گاهی....
اما اکنون می نویسم به یاد تو
به یاد تو که اینجا نیستی
و نبودنت را باور ندارم
می نویسم که بدانی هر چه هرکس گفت تو نیستی
تو
سی انسان مهربانی که کنار هم ما شدند
.
چه زیبا نامت نهادند
آن زمان که برجهان چشم گشودی
.
تو همیشه خودت هستی
حتی در وزش طوفان ها
شاید دست تاریخ کمی تغییرت داده باشد
اما یادت باشد رنگ را از هیچ رنگ فروشی نخری
رنگت را از خدا طلب کن
رنگی که هیچ گاه برترش نخواهی یافت
......
...واقعا نمیدونم چی باید بگم ...
نمیدونم
سلام
امیدوارم تمام دلتنگی هات
تمام دوست داشتنت
تمام نگرانی تهایی هات
تو نوشته های وبلاگت گره خورده باشن و تو روزمره ها شاد باشی
شاد باشی و شاد
و کمی هم مغرور